دوران کودکی را با چه صفایی شروع کردیم با چه جفایی ادامه دادیم وبا چه بلایی آن را به پایان رساندیم در زمان کودکی از این همه امکانات که الان وجود دارد خبری نبود ما با استشمام بوی کوچه ها و خانه های کاه گلی که نم نم باران آن را منتشر می کرد زنده بودیم با دویدن در جاده های خاکی با درست کردن ماشین های که ساخته دست خودمان بود فرمانی که در دستانمان می چرخید  به قول معروف خودمان وخیالات بچگی خودمان سکاندار آن بود وبه هر سمتی که می خواستیم می چرخاندیم وهرکجا که لازم دانستیم می ایستادیم مثل الان دنبال صرف غذاهای آنچنانی نبودیم دلمان هوای بستنی یخی نکرد و اگر هم می کرد نبود که بخوریم  رفتن به سینما وپارک برایمان مفهومی نداشت  سینمای ما لبخندهای پدران ومادرانمان بود که ارزش دیدن صدها فیلم خیالاتی را داشت ابراز محبت پدر و مادرانی بود که با گفتن یک کلمه خستگی را از تن فراری داد با هر (روله )گفتن زندگی برایمان هر روز تازه تر می شد.با  شروع مدرسه دلمان هوای  آغوش مادرانمان وبغل پدرانمان  وبازی کردن را داشت هر روز که معلم نداشتیم آن روز عید بود یا به قول معروف (کویت )بود  مادر روستاهای دور افتاده وتا گلو در فقر فرو رفته مان بوی نان های تنوری که با شروع اذان ظهر مؤذن زاده اردبیلی که فضای روستا را با بوی خود صدها متر دورتر احساس می شد سپری می نمودیم  وپنجه های پینه بسته  مادرانمان که در آن گرمای 40 درجه چهره  در چهره ی تنور داغ می افکندند  تا ما نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم و حمدی به جا آوریم و چهره های سوخته و معصوم پدرانمان که از صبح تا شب در پی کسب روزی حلال بودند زنده بودیم با درب شیشه های کوکا کولا ودر اصطلاح امروزی ها درب شیشه نوشابه ها چه اسباب بازیهای قشنگی که درست نکردیم چقدر با گرد وخاک مانوس و همدم بودیم برای دوچرخه هایم به اصطلاح شن گیر درست می کردیم تا این دوچرخه گرد وخاک به پاکند وما از این کار خود ساخته لذت ببریم .البته نا گفته نماند که در روستا ی ما باغ های گوناگون بود درخت و سبزه بود اما ما فقط دنبال گرد و خاک روستا می رفتیم چون گرد و خاک به پا کردن برایمان لذت بخش بود به قول شاعر که می گوید(خاک بازیگاه طفلان می کنم بر سر ----شاید از آن آید بوی جوانی ) ما این مصراع دوم را در زادگاهمان تجربه نکردیم متاسفانه ما خاکی را تجربه نمودیم که با غرش توپ ها وهواپیما بر سرمان فرود آمد بوی جوانی را از استشمام خون همکلاسیهایمان که برای دفاع از اسلا م عزیز ومیهن دوست داشتنی مان جان خود را فدا کردند تجربه کردیم خلاصه کنم که ما ره صد ساله را یک شبه طی کردیم از فقر و آوارگی چادر نشینی گرفته تا جنگ و خون وخاک و بمبارن از بین رفتن همکلاسیها اقوام وفامیل ... خدایا چنان کن سر انجام کار ----که تو خوشنود باشی و ما رستگار