یادش بخیر آن قدیما
یادش بخیر آن قدیما دور وزمانی داشتیم
در سر سفره های خود نان حلال گذاشتیم
نوری اگه تو خونه بود نور مادر و بابا بود
مهر ومحبت اگه بود فقط مال قدیما بود
آن قدیما شب نشینی پر از صفا بود خانه ها
بخاری های هیزمی روله گفتن های بابا
یادش بخیر آن قامت بالا بلند نخلها
نان تنوری خوردن کنار مادر و بابا
وقتی که یادش می کنم لرزه می افته تو دلم
با کش بستن کتاب و تراش ودفتر وقلم
یادش بخیر حیاط های بزرگ پر از گاو و میش
رفتنشان به صحرا ها یکی پس وآن یکی پیش
یادش بخیر دوچرخه و تایر دواندن توی خاک
همه باهم یکی بودیم با قلب های خوب وپاک
حیف آن زمان گذشت و ما همه خسته وپیر شدیم
از زادگاه رانده شده آماج موج تیر شدیم
شعر: از سیروس انصاری نیا
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 20:18 توسط
|